تبليغاتX
کلبه ی ویران
دیروز خونه معصومه اینه بودم

 

شب هم که تو زنگ زدی ۳ساعت باهم حرف زدیم که من فقط گریه کردم

 

الانم تو زنگ زدی دارم باهات حرف میزنم میگه آشتی؟منم  میگم نه.چون دیگه نمیخوام با چه زبونی بهت بگم نمی خوام

 

می خوام برم دنبال زندگی خودم

 

دیگه حریم ها شکسته.دیگه نمیشه هیچ کاریش کرد

 

دیشب قسم خوردم تا عمر دارم نگای چشمای نازت نکنم و مطمعن باش واسه من تمومی

 

آی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 13:16 توسط خانم کوچولو |

 

دیشب ساعت 1:30 اس م س دادی:

 

(دیروز اولین روزه کارم بود اولین حقوقم رو گرفتم خیلی دوس داشتم بودی و بهم لبخند میزدی تبریک میگفتی)

 

مهندس کامپیوتر من بزرگ شد حالا  داره تو آموزشگاه کامپیوتر درس میده.الهی فدات شم خودم دوست داشتم پیشت بودم ولی دیگه نمیشه.

 

دعا کنم همیشه موفق باشی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 12:12 توسط خانم کوچولو |

 

 

امروز رفتم کلاس معصوم نیومده بود حسابی اعصابم خرد شد زنگ زدم کلی بهش فحش دادم

 

عصر اومد خونمون واسه معذرت خواهی منم اصلا تحویلش نگرفتم تا با گریه رفت

 

البته با آشتی تموم شد.

 

به تو هم زنگ  زدم تا بیای امانتیت رو بهت بدم که خواب بودی

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 20:6 توسط خانم کوچولو |

برو راحتم بذار

می خوام که تنها بمونم

از این قطار عاشقی

می خوام یه بار جا بمونم

قلب منو بهم بده

می خوام که عاشق نباشم

قلب تو هم مال خودت

می خوام دیگه رها باشم

اکه بهت میگم برو

نه  اینکه دوستت ندارم

دوست دارم ولی میخوام

پا روی قلبم بذارم

تنهایی خیلی بهتره

هم واسه من هم واسه تو

دلم داره میترکه

تو را خدا زودتر برو

برو و راحتم بذار

می خوام که تنها بمونم

از این قطار عاشقی

می خوام یه بار جا بمونم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:12 توسط خانم کوچولو |
 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من گریه ی پنهانیم را حس نکرد

 در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:38 توسط خانم کوچولو |

دیروز به خاطر معصومه با بچه ها نرفتم بیرون

 

امروز آذر تل زد گفت معصومه هم اومد بود(به جنون رسیدم که دارم میخندم).زنگ زدم بهش یه دعوای حسابی کردم

 

دارم دیونه میشم هیچ کس نمی فهمه

 

نمیدونی چه حالی شدم.دلم میخواد دیگه هیچ کس رو نبینم میخوام تو تتهایی خودم باشم

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:1 توسط خانم کوچولو |
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 20:43 توسط خانم کوچولو |

سلام خوبی ؟نمیدونم من نیستم کجایی و چه کار میکنی حتما بهت خوش می گذره

 

خستمه خیلی هم خستمه

 

4ماه عذابت دادم. 4 ماه محلت نذاشتم.شدم یه الهام دیگه. آره خودمم قبول دارم  عوض شدم چون دیگه حوصله نداشتم.خستم شده بود. و خیلی چیزای دیگه.

 

ولی این عذاب به اندازه عذاب امروز تو نبود.امروز تو هم عوض شدی.امروز خیلی چیزای جالب گفتی هیچ وقت یادم نمیره بهت حق میدم که اینجوری باهام رفتار کنی ولی..........

 

سارا،سپیده،مهین،معصومه،الهه،عاطفه و خیلی های دیگه

 

آی خدا هستی مگه نه؟ داری منو میبینی؟

 

میدونم داری میگی تقصیر خودته داری میگی خودت اشتباه کردی

 

باشه قبول از این به بعد کمکم کن یه زندگی دیگه بسازم

 

در ضمن آقا مجتبی اگه خواستی روزایی که پیشم نیستی رو ببینی به وبلاگ سر بزن خاطره های روزمره رو مینویسم

 

البته اینجا رو هم دیگه یادت رفته

 

                                                    نوشته شده توسط :خانم کوچولو

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 20:31 توسط خانم کوچولو |
دیگه جایی اینجا نداری واسه همین رمز عبور رو عوض کردم
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 20:2 توسط خانم کوچولو |

 

امروز آخرین یادگاریتو ازم خواستی

 

انگشتام بدون اون جون ندارن

 

حتی یه لحظه هم بدون اون نمیتونم زندگی کنم

 

ولی دیگه باید تموم شه

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:39 توسط خانم کوچولو |

نگاهم می کنی و می گذری!

بی آنکه بدانی در دلم چه می گذرد!

نگاهت می کنم و در دل آهسته می گریم!

با آنکه خوب مید انم تو اسیر دیگری هستی!

اما چگونه بگویم : 

که منم لیلی تو

در دل نامت را فریاد میزنم

آنچنان که بند بند تنم می لرزد.

چه شب هایی که به امید دیدنت در عالم رویا رها می شوم

و تو می آیی و عاشقانه مرا در آغوش می کشی

و هزاران بار می گویم که دوستت دارم

و تو دستانم را عاشقانه می فشری

و آنگاه

بی واهمه.در چمنزاری سبز و بی انتها می دویم

تا به دشت مهربانی خدا می رسم

اما افسوس که با آمدن سحر

باز تو دستانم را رها میکنی وبه سوی او می روی!!!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:30 توسط خانم کوچولو |
027 [08].jpg

 

 

 

دلم برات تنگ شده

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:36 توسط خانم کوچولو |
028 [08].jpg

 

 

فهمیدم مردی میتونی بری بیا دیگه دارم خفه میشم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:27 توسط خانم کوچولو |

نمیدانم چرا رفتی نمیدانم چرا شاید خطا کردم وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی بعد از رفتنت باران چه معصومانه میباریدوبعد از  رفتنت یه قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت گنجشگی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بالهایش غرق اندوه و غربت شد وبعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهد مرد وبعد از رفتنت دریا چه بغضی گرفت کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با غرور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمهای زیبای تو برگرد ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد وبعد از این همه  طوفان بهر و پرسش وتردیدکسی از پشت قاب پنجره آرام   و زیبا گفت تو هم در حضور این دلهای پاک بگو بگو که در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم ومن در حالتی مابین اشک وحسرت وتردید کنار انتظاری که بدون پاسخ سرد است و من در اوج پائیزی ترین ویرانه های یک دل یعنی غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا شاید به رسم عادت پروانگیمان هاست برای شادی وخوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم  

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 11:22 توسط خانم کوچولو |
دیگه میرم... اگه یه روز برگهای دنیا بریزه تو قلب من... ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من... من میمیرم... دیگه میرم...

خداحافظ دیگه رفتم... پایان ثانیه منم... هر جا یه ساعت ببینم عقربه هاشو میشکنم!

حتی نشد واسه یه بار من بدی هاتو خوب کنم... خورشیدو کشتم تا دیگه خودم به جات غروب کنم!

دل میسوزه... ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم... هیچی نمونده از دلم خاکستر رو آتیشم... ریزه ریزه دل میسوزه...

خسته شدم... دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام... بارون غصه انگاری می باره تو ترانه هام... من میمیرم.... دیگه میرم...

خسته شدم... دیگه میرم...

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:51 توسط خانم کوچولو |
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 19:17 توسط خانم کوچولو |

 

 

مجتبي عزيزم تولدت مبارك ، 

كاش پيشت بودم برات تولد ميگرفتم نمي دونستم روزي مي اد كه تو انور دنيا باشي و من اينوردنيا. يه ساله ديگه بزرگتر شدي. مجتبي من  هميشه سلامت و شاد باشي بدون كه من هر روز مثل روز تولدت به يادتم، شايد فقط جسمم پيشت نباشه ، هيچ كس تو اين دنيا نميتونه تو رو، ياد تو رو، عطر تورو از تو قلب من پاك كنه. من هميشه دوست دارم براي سلامتي و شاديت هر روز دعا ميكنم ،دلمم مي خواد به فرداهاي بهتر اميد داشته باشي دلم ميخواد بتوني فردا رو بسازي .

مجتبي من هميشه مواظب خودت باش بدون اينور دنيا يه گوشه يكي هر لحظه به يادته و دوستت داره.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 18:59 توسط خانم کوچولو |
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16:8 توسط خانم کوچولو |

ای تو ای تنها امید زندگی

 

کاش می شد با تو باشم لحظه ای

 

لحظه ای با یاد تو تنها شوم

 

باز با یاد تو من لحظه ای بی غم شوم

 

کاش می شد نازنینم لحظه ای

 

باز در آغوش من تنها شوی

 

باز در فکر تو باشم گاه ، گاه

 

یاد من باشد برایت تک پناه

 

کاش می شد یاد تو در ذهن من جاری شود

 

یاد تو سر منشع این قلب بی پروا شود

 

کاش می شد یاد تو تنها پناه من شود

 

در دل شب یاد تو در قلب من مهمان شود

 

باز یاد تو در این شب در دلم غوغا کند

 

باز یادت روح من را ، سر کش و رسوا کند

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16:6 توسط خانم کوچولو |
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:8 توسط خانم کوچولو |

هميشه بهش فكر كردم گذرا ،لحظه به لحظه ، روز به روز، قدم به قدم.

 كم كم نگاهش ميكردم ، كمكمك نگاهم رو پر كرد، هيچ نفهميد. كم كم  خيالم رو برداشت كمكمك دلم پر شد از وجودش و هيچ نفهميد . كم كم بهش نزديك شدم ،كمكمك در آغوشش گرفتم و باز هيچ نفهميد. كم كم دوستش داشتم ، كمكمك عاشقش شدم و باز چيزي نفهميد.

كم كم نجوا ميكردم توي گوشش ، كمكمك فرياد زدم و دوباره...فرياد زدم كه ديوونه دوستت دارم ولي باز هم چيزي نفهميد .نفهميد نگاهم رو ،احساسم رو ، هميشه خودش بهم ميگفت همه حرفا رو كه آدم با زبونش نميگه بعضي مواقع نگاه ها حرف ميزنن ولي خودش نگاهم رو نفهميد!!!!!

ميدوني چي برام سنگين بود اينكه اونوقتا وقتي بهش ابراز عشق ميكردم بهم ميگفت ميخوام يه چيزي رو صادقانه بگي منم ميگفتم باشه ميگم، و بعد بهم ميگفت فلاني ازت خواسته كه به من ابراز محبت كني ؟!!!!!!!!!!

شما بگيد ميشه آدم به خاطره حرف يكي ديگه كسي رو عاشقانه دوست داشته باشه ؟!

اين ممكنه كه ابراز محبت خالصانه داشته باشي ولي بهت بگن نكنه تو بخاطر اون محبت به من ميكني؟!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:17 توسط خانم کوچولو |

 

                                                                                    مي رم ولي بدون دوست دارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:12 توسط خانم کوچولو |

 

بعد از من اگر روزي بغض گلويت را فشرد

پاي احساست اگر بر سنگ خورد يا اگر يك روزدستان تو هم

گرمي دست كسي را در ميان خود نديد

           

 يادي از اين عاشق افسرده كن

 

بعد از من روزي اگر زين كوچه ها مرد تنهايي گذشت

در نگاه او اگر برق نياز بر دو پايش پينه بود

             

 يادي از اين خسته دلمرده كن

 

روزگار بعد از اين شاخه ي خشكي اگر ديدي به باغ

يا گل پژمرده اي ديدي به خاك  بلبل افسر ده اي ديدي به شاخ

         

 يادي از اين شاعر پژمرده كن

 

گر شبي تنها شدي در خلوتي يافتي از بهر گريه مهلتي

اشكي گونه ات را تر نكرد درد خود را با خدا گفتي

                                              ولي باور نكرد

  روزگاري بعد از اين

                         گر تو هم عاشق شدي

 

        

 ياد كن از من كه ديگر نيستم

 

 

                                                   نويسنده:الهام

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:0 توسط خانم کوچولو |
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 17:29 توسط خانم کوچولو |
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 16:32 توسط خانم کوچولو |
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 17:23 توسط خانم کوچولو |
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:31 توسط خانم کوچولو |
نازنینم
          تولدت مبارک

   

  یک بغل گل یاس

            یک سبد ستاره

                     و یک دنیا عشق

                             پیشکش تو بخاطر بهترین روز دنیا

                                                          که روز تولد توست ...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 8:0 توسط خانم کوچولو |

 

     نازنين ديروز       بي مهر امروز       بي وفاي فرداي هميشه عزيز

                           

وتا ابد دوست داشتني الهام

 

عوضت نميكنم با هيچ كس و هيچ چيز

 

تو هم سعي نكن مرا از چشم روشنت بيندازي

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:54 توسط خانم کوچولو |

 

 

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛یک نفر هست که این جا

بین ادمهایی٬که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها٬به تو می اندیشد

و کمی٬

دلش از دوری تو دلگیر است...

 

مهربانم٬ای خوب!

یاد قلبت باشد؛یک نفر هست که چشمش٬

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش اینست؛

زیر این سقف بلند٬هر کجایی هستی٬به سلامت باشی

و دلت همواره٬محو شادی و تبسم باشد...

 

مهربانم٬ای خوب!

یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که دنیایش را٬

همه هستی و رویایش را٬به شکوفایی احساس تو٬پیوند زده

و دلش میخواهد٬ لحظه ها را با تو ٬به خدا بسپارد...

 

مهربانم٬ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

 

مهربانم٬ای یار٬یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که با تو٬به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت٬ هر صبح٬ گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا میکند این بار که تو

با دلی سبز و پر از ارامش٬ راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و ابی فردا برسی...

 

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 21:46 توسط خانم کوچولو |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

loveromantic

خانم کوچولو

loveromantic

http://loveromantic.blogfa.com

کلبه ی ویران

کلبه ی ویران

کلبه ی ویران

من خودم هستم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزد
****خاطرات من****

کلبه ی ویران

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog